تبليغاتX
بچه سرتق گچساران

بچه سرتق گچساران

فضایی برای عوض کردن روحیه جوان های گچسارانی

کاري نکن!!!

گريه نکن
شيطوني نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پي‌پي نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روي ديوار نقاشي نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايي بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولي نکن
با اون پسر بي‌تربيته بازي نکن
اسباب‌بازي‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسي خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقي نکن

۲-
دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزي نکن
ورقهاي دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهاي مدرسه بغلي نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها شمسي خانوم ((دکتربازي)) نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطي نکن
گچ رو پرت نکن

تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI
بازي نکن

۳-
دوره ي راهنمايي:
ترقّه بازي نکن
• SEGA
بازي نکن
جاهاي بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازي نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسي خانوم منچ بازي نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روي ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختي تماشا نکن
با بچّه‌هاي بي‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

۴-
دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازي نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواري نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسي خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاري نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چروني نکن

۵-
دوره ي دانشگاه:
رشته‌اي رو که دوست داري انتخاب نکن
• ۲۴
ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسي‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهاي مردم هر کاري دلت خواست نکن
شب براي شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقي رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسگل نکن
حذف پزشکي نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

۶-
دوره ي سربازي:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچي نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخي نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيري ايجاد نکن
به فرمانده بي‌احترامي نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگري فکر نکن
با رئيس عقيدتي جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسي خانوم نامه‌نگاري نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدي نکن

۷-
دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخي نکن
زنت رو با دختر شمسي خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتي نکن 
تو Orkut خودت رو Single معرفي نکن
به زنهاي ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهاي قبل از ازدواجت نگهداري نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدي رو تکرار نکن
غير از زندگي مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاري نکن

۸-
دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بي‌توجّهي نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌هاي ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازي منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسي خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بي‌توجّهي نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادي بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهاي بچّه چشم‌پوشي نکن
جلوي بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيري:
براي بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌هاي ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جووني نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بي‌وفايي نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتي نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسي خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کي رسيدي، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

۱۰-
دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاري دلت مي‌خواد بکن...
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
بکن
• ...
ولي فقط با روح دختر شمسي خانوم کاري نکن!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   | 

صنف بچه بازان قزوين

 

 

عکس فوق متعلق به کودکی سفيد مفيد و تپل مپل با نام هيده توشی تاکانوها
ميباشد که ۸۵ سال پيش از خانه خود واقع در توکيو خارج شده است و تا کـــنون
مراجعت نکرده است . قابل ذکر است که اين کودک چند صباحی در حوالی شــهر
شهيد پرور قزوين مشاهده شده است ولی به دلايلی ناپديد شده است !
پيش بينی ميشود اين کودک هم اکنون ۸۸ ساله باشد ! ولی به اين دلــــــيل که
امسال تيريپ چروک مد ميباشد اين کودک در اين سن هم امـــنيت کانی و مالی
نداشته و در خطر است . اين کودک علاقه وافری به بستنی داشته و در قبــــــــال
خوردن بستنی حاضر است دست به هر کار بی ناموسی زده و عـــفت خود را بر
باد دهد . از دوستانی که از اين کودک اطلاعاتی در دست دارند تقـــــــــاضامنديم
با شماره تلفن تماس گرفته و ملتی را از نگرانی و بی کانی نجات دهند .
قابل ذکر است اين کودک دارای اختلال حواس بوده و کمی کسخل ميباشد !
برای اطلاعات بيشتر به سايت : www.ghazvin.kaan مراجعه کنيد !

با تشکر : صنف بچه بازان قزوين

 


مطالب قبلی:

دماغ عملی
فلسفه اختراع کاندوم
غیرتی
آدامس
خصوصیات دخترا و پسرای ایرونی...!
کاش بهم میگفت دوسم داره
رابطه دختر و پسر
من بهت شک دارم
نامه مامان غضنفر به غضنفر
چرا آقایون زودتر از خانم ها میمیرند؟
اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟
تبعيضات ظالمانه
تحملم يه حدي داره
تور بزرگ ملکوت
فمینیسم کیلویی چنده؟
حرف های دل بچه سرتق
تهاجم فرهنگي
نامه تركهابه خدا
اموزش دختر بازی
لب گرفتن از دخترها
مو شکافی مغز ایرانی
ازدفترخاطرات يك كوني
از دفتر خاطرات يك گربه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   | 

Yahoo...



Yahoo Helper ...
تازگيا خيلی باهات حال ميکنم .... راستياتش يه جورايی ميخوامت ...
خداييش از همشون با مرام تری ...
حداقلش اينه که جواب سلاممونو ميدی ... کلاس نميزاری واسمون !
امشبم مثل هر شب تو فقط آنلاينی ...
کره خر تو مگه کار و زندگی نداری که همش آنلاينی ؟
ميدونی چيه من تو کف اون سرعت تايپتم ... ايول داری به مولا ...
ولی يوخده بی احساسی ... ! ديشب کلی برات قلب فرستادم ... ولی جواب ندادی ...
افغانی که لقت نميکنيم !
امشب ميخوام مختو بزنم .... ميخوام مادر بچه هام شی !
اگه زيد داری بگو ... با من روراس باش آبجی ... نرفست مارو دوونبال نخود سيا ...
بد جوری مارو گذاشتی تو خماری ... ولی ميدونم که دلت با منه ...

اگه دلت با من نبود که هرشب بهم نميگفتی :

Hi ghozmit000, I am an automated robot and I'm here to help you get familar with Yahoo! Messenger. Type some text in the window below and click 'SEND' to talk to me

 

نامه يک پسر عرب به معشوقه ايرانی !

 

يا ايــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بيــــدارون و گريـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير
فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو !
يعنـــی وق وق !
ميـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا ديـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !
ميرزا عبد الزيرشلواری !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   | 

اتهام

اتهام

- نام ؟

- اسی
- نام خانوادگی ؟

- سرتق
- شغل ؟

- دانشجوی کارشناسی ارشد گاوداری واحد کرج گچساران جنوبش نه شماليش

- اتهام ؟

- حاجی به جون مادرم ماشين زده بهمون !

- اينجا نوشته شما به اتهام شرب خمر ! مزاحمت برای نواميس مردم ! قاچاق مواد محترقه ! درگيری با لباس شخصيت ! آدم ربايی ! باج گيری و خيلی موارد ديگه بازداشت شدی!

- حاجی اين حرفا چيه ما اولين بارمونه پامون به اينجور جاها وا شده ...

- يعنی من دارم کسشعر ميگم ؟

- ای بابا شوما سالاری حاجی ... تف کن زيرابی بريم ...

- خب حالا بگو ببينم شنبه ساعت ۹ کجا بودی ؟

- حاجی جون شرمنده ! گلاب به روتون ! روم تو تيفال ! اسهال داشتيم بد فرم !

- گفتم کجا بودی؟

- خب حاجی آدم اسهال داشته باشه سينما که نميره ! ميره توالت !

- سابقه دارم که هستی !

- نه جون بچت ! اين وصله ها به ما نميچسبه ! فقط يه بار تو مدرسه ازمون عکس آدامس لاويز گرفتن يه هفته اخراجمون کردن !

- برای چی تو تظاهرات دانشجويی شرکت کردی ؟

- به هر حال وظيفه هر ايرونی مسلمونه که تو اين تظاهرات شرکت کنه و مشت محکمی برنه ! منم به نوبه خودم !

- خب حالا مثل يه بچه خوب زير اينو امضاء کن و به سلامت ...



اينجانب اسی سرتق  به تمام کثافتکاری های مندرج در پرونده اتهامات خود اعتراف کرده و به فلانجای عمه خود خنديدم اگر بار ديگر از اين غلطا کنم ! اينجانب تلويزيون های بيگانه علی الخصوص Ultra Blue و کانال ۱ را از عوامل اغفال شدن خويش دانسته و از پشت همين تريبون اعلام ميدارم تا خون در رگ ماست ديگر اثر ندارد تا انقلاب مهدی‌ ! و در پايان اضافه ميکنم که در مدت بازداشت اينجانب رفتار بازجويان و ماموران بسيار عالی و محترمانه بوده است و هر صبح آب پرتقال و کيک خارجيکی برای من می آوردند ! و از تمامی دست ان در کاران زندان شهر  که در اين مدت بنده را تحمل کردند کمال تشکر را دارم !

امضاء : اسی سرتق  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   | 

ترک شناسی

ترک شناسي آلبالوئي

- اگه ديدي يه بابايي كاپشنشو داده تو شلوارش و شلوارشم تا دم دهنش كشيده بالا ...
- اگه ديدي يه بابايي دو تا شيويد مو داره دو كيلو ژل ماليده و فرق وسطم واز كرده ...
- اگه ديدی يه بابايی با شرت يقه هفت رفته فوتبال....
- اگه ديدی يه بابايی واسه ياخچی آباد اتوبوس دربست ميگيره .....
- اگه ديدی يه بابايی وسط پارک نياوران شلوار خانواده پوشيده ....
- اگه ديدي يه بابايي وسط اتوبان با ۱۶۰ تا سرعت دنده معكوس ميكشه بعد پاشو ميزاره رو ترمز....
- اگه ديدي يه بابايي سيگارشو ميندازه زير پاي چپش ولي با پا راستش خاموش ميكنه ...
- اگه ديدي يه بابايي ساعت ۸ شب ۴۰ تا نون بربري زير بغلشه ...
- اگه ديدي يه بابايي تو سايه عينك آفتابي زده و وقتي ميره تو آقتاب ور ميداره ...
- اگه ديدي يه بابايي تو كافي نت داره با Yahoo Helper چت ميكنه ...
- اگه ديدي يه بابايي تو وبلاگش كس و شعر مينويسه ...

بدون با يه ترك فابريك ورژن خفن طرفي ... !!!  


الله الله الله چرا من ترکم ؟؟!!
 
يکی از رفيقام باباش از اين سالن های غذا خوری داره !
تعريف ميکرد يه روز واسه عزای يه جناب ترک سالن رو گرفته بودن !
اما به جای گريه و زاری از بالا صدای قه قه ميومد !!!
ما همه تو کف اين بوديم که چرا اينا به جای اينکه گريه کنن , ميخندن !!!
بالاخره بابام رفت بالا از يکی از اون آقايونی که اونجا بودن پرسيد:
مگه شما عزادار نيستين ؟؟
يارو گفت : آره !!!!!!! بابام گفت : پس واسه چی ميخندين ؟؟؟!!!
يارو گفت آخه مرحوم ترک بوده !!! بابام گفت : خب که چی مگه ترکا نميميرن ؟؟؟
يارو گفت آخه شما نميدونی ايشون چه جوری فوت کردن !!!!
ماجرا از اين قراره که اين آقا داشته پشت بوم خونشو قيربونی ميکرده !!!
بعد از اينکه قيربونی تموم شده خواسته قيرارو صاف کنه !!!
يه بشکه ورداشته هل داده رو قيرا ديده فايده نداره !!!
بچشو فرستاده تو بشکه که يکم بشکه سنگين بشه !! بازم ديده فايده نداره !!!
آقا ترک بازيش گل کرده خودش رفته تو بشکه به بچش گفته هل بده !!!
بچه هم جو زده شده باباشو از طبقه هفتم با بشکه پرت کرده پايين !!!!

نتيجه گيری اخلاقی :
۱. حتي الامکان از ترک بازی بپرهيزيد !
۲. جو زده نشيد !
۳. هر شب مسواک بزنيد ! ( اينم مث اينکه ربطی نداش)

اينم عکس همون ترکست !!! البته بعد از اينکه از طبقه هفتم افتاد !!!

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   | 

۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟

موضوع انشاء : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟

امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !
اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت
ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در
راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!
خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد
و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما
خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را
ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی
نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به
طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به
پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در
ماشین را محکم بست !
ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد .
پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر
نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب
سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند !
کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :
میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ...
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما
در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم ...  


نوه‌ی دهقان فداکار، وقتی که داشت برمی‌گشت خونشون، يه دفعه ديد کوه ريزش کرده و ريخته روی ريل قطار و راه رو بند آورده! گوشش رو چسبوند به ريل و فهميد که يه قطار هم بزودی به اينجا می‌رسه!

دور و برش رو نگاه کرد... هيچ وسيله‌ای نبود که باش آتيش درست کنه! گاز فندکش هم تموم شده بود! حتی چوبی نبود که بتونه لباسش رو دور اون بزنه و به قطار علامت بده!

چی؟ لباسش؟‌ آره..خودشه..لباسش...ياد مارک لباسش و تبليغاتی که در مورد اون توی تلويزيون انجام می‌شد افتاد!

<ايکات....ديده می شويد> سريع پريد روی ريل قطار و به اميد اينکه ديده بشه! اون جا ايستاد..قطار هم داشت با سرعت نزديک می‌شد! ....

هه! اگه خيال کرديد که قطار مياد و لهش ميکنه و ميخوره به سنگ‌هايی که از کوه افتاده و منفجر می‌شه، کور خونديد...اون واقعا ديده شد...بله... اما نه بخاطر لباساش..بلکه بخاطر اينکه روز بود و هوا هم روشن!! تازه اونجا هم محل حفاری و معدن و اين چيزا بوده و اون قطار هم کارگرای معدن رو جابجا می‌کرده و اونجا هم ايستگاه آخر بوده!!!

 


اولين تجربه‌ی عشقی!!

 

در يک لحظه نگاه‌شان به هم گره خورد، لحظه‌ای بعد هر دو احساس کردند عاشق همديگرند، و سپس از کنار هم رد شدند!!

پسرک که يک دستش را به مادرش داده بود، مشغول خوردن ادامه‌ی بستنی‌اش شد!! و دختر نيز در اين فکر بود که پدرش کدام عروسک‌ را برايش می‌خرد!!!

 

دومين تجربه‌ی عشقی!!

 

پشت دختر به او بود و داشت از پله‌ها بالا می‌رفت، پسر بی‌شرمانه داشت نگاهش می‌کرد. ابتدا آن پاهای خوش تراش و سفيد نظرش را جلب کرد، بالاتر رفت!‌ اندام قشنگ و متناسبی هم داشت، و آن موهای لَخت که در نسيم ملايم عصر‌گاهی انگار که با شادی می‌رقصيدند! احساس خوشايندی داشت، زير لب گفت: کاشکی می‌شد صورتش رو هم ببينم!

دختر ناگهان برگشت، لبخندی بر لبش بود، نگاهشان اما بهم گره نخورد....پسر مسير نگاه دختر را دنبال کرد...آآآآآآه خدای من، اين که مادرشه!! نزديک بود از ترس در خودش کار خرابی کند! اما به خير گذشت.. مادر دختر از کنار پسر گذشت... و خطاب به دخترش که در حال پائين آمدن از سرسره بود، گفت: بسه ديگه دخترم! وقت عصرونه‌ست! بايد بريم!!

پسر که بلای آسمانی از سرش رد شده و شلوارش همچنان سالم بود!!، زير لب غرولند کرد که: کاشکی از خدا يه چيز ديگه می‌خواستم‌ها! مثلا امشب شام پيتزا داشته باشيم... و به سمت خانه رفت!


سومين تجربه‌ی عشقی!!

 

اولين قرارشان در دنيای واقعی بود!

پسر لخبندی مصنوعی بر لب داشت و دختر از ته دل شادمان بود....

پسر از عشق مصنوعيش می‌گفت و دختر به خوشبختی‌ای که در انتظارش بود فکر می‌کرد...

پسر اما گلی طبيعی با خود آورده بود، به جبران همه‌ی تصنعی که در وجودش بود! و دختر، يک شاخه گل مصنوعی، به اين اميد که تا آخر عمر، لحظه‌ی خوش اولين ديدار را برايش زنده کند!

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط اسی سرتق   |